یست راهب و یک راهبه به نام « ایشون » نزد یک استاد ذن ، تفکر _ عبادت میآموختند.
« ایشون » با این که سرش را از ته تراشیده و لباس ساده به تن میکرد ، بسیار زیبا بود.
چند تن از راهبان در خفا به او دل باخته بودند.
یکی از آنها نامهای نوشت و تقاضای ملاقاتی خصوصی کرد.
« ایشون » به نامه جواب نداد. ولی روز بعد ، سخنرانی استاد که تمام شد ،
به پا خاست و خطاب به کسی که نامه نوشته بود گفت :
" اگر واقعاً عاشقم هستی ، بیا همین الان در آغوشم گیر ... "